آيا هوشبهر (IQ) بالا پيش بيني كننده تعيين كننده اي بالايي براي موفقيت در زندگي است؟
لوئيس ترمن در سال ۱۹۲۱ تحقيقاتي را مبني بر اين عقيده عمومي كه سطح بهره هوشي بالا با عدم سازگاري اجتماعي و فردي، ناتواني يا ضعف جسماني و بي ثباتي مرتبط است، آغاز نمود. ترمن ۱۵۰۰ نفر از كودكان سنين بين ۸ تا ۱۲ ساله كاليفرنيايي را كه هوشبهر (IQ) بالاي ۱۴۰- حداقل سطح بهره هوشي بالا است- را انتخاب كرد. ميزان متوسط هوشبهر(IQ) كودكان ۱۵۰ بود كه از اين ميان۸۰ كودك داراي هوشبهر (IQ) بالاي ۱۷۰ بودند. هدف ترمن از اين مطالعه زمينه اي دوره اي و مصاحبه اي پي بردن به چگونگي تأثير بهره هوشي بالا بر روي گستره زندگي اين افراد بود.
طي چند سال بعد در سال ۱۹۲۶ ترمن نشان داد كه كودكان با بهره هوشي بالا از نظر اجتماعي و جسماني خيلي متفاوت از همسالان خود بودند. در واقع يافته هاي او خلاف آنچه كه تصور مي شد را نشان داد. يافته هاي او نشان داد اين كودكان گرايش به سازگاري بالاي اجتماعي داشته، آنها قدبلندتر، قوي تر و سالم تر از كودكان متوسط بودند. كمتر مبتلا به بيماري و تصادفات مي شوند. اين كه اين كودكان عملكرد خيلي استثنايي در مدرسه داشتند عجيب به نظر نمي رسيد.
زماني كه ترمن در سال ۱۹۵۶ درگذشت، مطالعه او به واسطه روانشناسان ديگر و از همه مهمتر به وسيله مليتا اودن و رابرت سيرز و پاولين سيرز ادامه يافت. اين همكاران ردپاي آزمودني هاي ترمن را تا دوران بزرگسالي پي گيري كردند. امروز، بعد از ۷۰ سال از آغاز مطالعه ترمن، روانشناسان به ارزيابي امور شغلي و حرفه اي و فردي آزمودني هاي زنده اصلي ترمن پرداختند. (هالاهان و سيرز ۱۹۹۵).
كودكان تيزهوش ترمن در دنياي واقعي بزرگسالي چگونه مي گذرانند؟ به عنوان يك گروه آنها ميزان اعجاب انگيزي از برتري ها را از خود نشان دادند (ترمن، اودن، ،۱۹۵۹ ۱۹۴۷).
در سال ۱۹۵۵وقتي ميزان متوسط درآمد ۵۰۰۰ دلار بود، درآمد اين گروه ۳۳۰۰۰ دلار بود.
دوسوم آنها از دانشگاه فارغ التحصيل شده و تعداد قابل توجهي از آنها درجات تحصيلي پيشرفته يا تخصصي را طي كرده بودند. در بين آنها افراد خلاق سطح بالايي مانند پيكاسو، انيشتين يا موزارت نبود ولي تعداد زيادي از آنها پزشك، حقوقدان، دانشمند، اساتيد دانشگاه، مديران تجاري و ديگر گروه هاي تخصصي شده بودند. مجموعاً، گروه نابغه ۲۲۰۰ مقاله علمي، ۹۲ كتاب، ۲۳۵ اختراع و ۳۸ كتاب داستان توليد كرده بودند(گلمن ۱۹۸۰). يكي از آنها نويسنده مشهور علمي شده بود و يكي ديگر برنده اسكار كارگرداني سينما شده بود.
با اين وجود، همه آزمودني هاي ترمن موفق نشده بودند. براي يافتن دليل اين موضوع، مليتا اودن همكار ترمن ۱۰۰ نفر از موفق ترين آزمودني ها را با ۱۰۰ نفر از افراد كمتر موفق را به صورت گروه هاي A و C به عنوان نمونه مورد مقايسه قرار داد. علي رغم نمرات هوشي بالا، فقط تعداد كمي از افراد گروه C (افراد كمتر موفق) متخصص شده بودند و هيچ كدام كارهاي استثنايي خوبي انجام نداده بودند. در حالي كه درآمد گروه C كمي بيشتر از متوسط درآمد سرانه ملي بود، درآمد گروه A بيشتر از پنج برابر متوسط درآمد سرانه ملي و سه برابر بيشتر از درآمد گروه C بود. از سوي ديگر وضعيت سلامت افراد گروه C در زندگي شخصي ضعيف تر بود. از نظر الكليسم آنها بالاتر بودند و از نظر طلاق سه برابر گروه A. طلاق بيشتر در گروه C اتفاق افتاده بود.(ترمن و اودن، ۱۹۵۹).
با توجه به اين كه نمرات IQ گروه هاي A و C به طور اساسي با هم يكسان بودند، چه علتي موجب برتري و تفاوت يك گروه بر گروه ديگر مي شود؟ ترمن در پاسخ مي گويد اين افراد در زمان كودكي خود احتمالاً متفكرتر، دورانديش تر، با استقامت، با اراده و تمايل به برتري بيشتري داشته اند. در بزرگسالي اين افراد در سه ويژگي متفاوت تر از گروه C بودند. آنها بسيار هدف مند، با استقامت و با پشتكار و از اعتماد به نفس بالاتري برخوردار بودند. روي هم رفته، به نظر مي رسد آنها پشتكار و جديت بيشتر و نياز به پيشرفت بالاتري دارند. به عبارت ديگر، به نظر مي رسد عوامل شخصيتي علت ايجاد تفاوت هاي برتري بين گروه A و گروه C مي باشد.(ترمن و اودن ۱۹۵۹).
به طور كلي موفقيت هاي كودكان نابغه ترمن نشان دهنده اين است كه هوشبهر بالا مي تواند به طور خاص علت موفقيت آنها در زندگي باشد. اما هوش به تنهايي كافي نيست. گرچه نمرات IQ پيش بيني كننده پايداري براي موفقيت هاي تحصيلي و مدرسه اي محسوب مي شود ولي نمي تواند تضمين كننده موفقيت هاي فراسوي مدرسه باشد. عوامل شخصيتي متعددي در دستيابي به موفقيت نقش دارند؛ عواملي مانند انگيزش، پختگي هيجاني، تعهد به اهداف، خلاقيت و شايد عوامل مهم تري چون تمايل به انجام كارهاي سخت(گلمن ،۱۹۹۵ رنزولي ،۱۹۸۶ استرنبرگ ۱۹۸۲ و ۱۹۸۵). هيچ كدام از اين عوامل را نمي توان به وسيله تست هاي هوشيIQ سنتي اندازه گيري كرد.
يافته هاي ترمن ممكن است به طور خيلي خوشبينانه اي نشانگر رابطه بين نمرات IQ بالا و سازگاري شخصي و اجتماعي باشد؛ چرا كه كودكان مورد مطالعه ترمن در ابتدا و قبل از اجراي آزمون IQ به وسيله معلمان گزينش شده بودند. بنابراين، احتمال اين كه معلمان، دانش آموزاني را انتخاب كرده باشند كه از نظر سازگاري بهتر بوده و كساني را كه هوش بالايي داشته ولي از نظر اجتماعي سازگار نبوده را انتخاب نكرده باشند بسيار زياد است و، تحقيق بعدي نشان داد كودكاني كه به طور استثنايي از توانايي هاي تحصيلي بالاتري برخوردارند احتمالاً بيشتر از مشكلات فردي مثل انزواي اجتماعي نسبت به همسالان كمتر باهوش رنج مي برند (وينر ۱۹۹۸).
پژوهشگران هوش به شك و ترديد خود درباره ارتباط بين ميزان هوش و موفقيت در زندگي ادامه دادند (برودي، ،۱۹۹۷ استرنبرگ ۱۹۹۷). با اين حال، تحقيق معاصر بر روي IQ و برجستگي هاي حرفه اي به نظر مي رسد يافته هاي اساسي ترمن را در مورد آزمودني هاي اصلي او مورد تأييد قرار مي دهد (وينر ۱۹۹۷). اگرچه هوش براي موفقيت در هر زمينه شرط لازم است ولي نوع هوشي كه در تست هاي IQ سنتي به صورت بالا منعكس مي شود نمي تواند ضمانتي مبني بر موفقيت شغلي يا لياقت ها و برجستگي هاي حرفه اي باشد.
ترجمه: علي اسماعيلي
منبع: كتاب psychology
By: Hockenbary and Hockenbary 2003